تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو  بهش گفتم به خاطر هيچكي

ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي

پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت:

به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 15:50  توسط سهراب و طوبی |