تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم
دل تو نازک تر از غبار روي پنجره هاست
دل من سخت  تر از در هاي بسته پندار تو است
 
توهماني  که ميداني گر بماني
من از تو خواهم گريخت
ور نماني ز خود خواهم گريخت

پس نه بگريز و نه بمان
و بدان که
با تو مرا ياري َنبٌوَد
بي تو مرا ياري نباشد

توسيه ابري اما
در تو ياراي باريدن نباشد
تو کوري اما خورشيد را ميبيني
تو کري اما صداي افتادن يگ برگ را ميشنوي
و من در تو اين را دوست ميدارم
چون صداي چکيدن اشک را نميشنوي
تو هر چيزي را که بخواهي ،ميبيني و ميشنوي
 
باري ِز اسب گاري سواري مطلب
از دست بي رحم خزان باد بهاري مطلب
بساز و بسوزو به دوز و به نوش
اين شرر شوکران شور شب سوز را
سر برون کن از کوره نيم سوز روز
که شب بي حجاب آمد
تا سحر گه که روسري روز را بر سر کند
از آن کام دل برگير
و چه عريان و سَتار است شب
 اما هر چه خواهي کن ولي آن مکن
که شبمان را روز کني و روزمان را شب
 من ميگويم شب که بسوزد فشفشه ها رنگ ميبازند
خورشيد که بالا آمد ماه خواهد مرد
اما دل تو نازک تر از غبار روي پنجره هاست

و با عطسه باد فرو خواهد ريخت اما در هاي پندارت هرگز باز نخواهند شد*
*****
ديگه چيزي به ذهنم نميرسه باقي اش باشه براي بعد       سهراب
2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 14:54  توسط سهراب و طوبی |