تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم

نازنین

 

وای، باران؛   باران؛

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است

از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
 
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
 
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

 

 

در میان من و تو فاصله ها ست.

گاه می اندیشم،

-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

تو توانائی بخشش داری.

دستهای تو توانائی آن را دارد؛

-که مرا، زندگانی بخشد.

وتو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

2 نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 18:19  توسط سهراب و طوبی |