تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم
من از خط ساحلي زير چشمان شما مي آيم

 فرشته ها که بوسه اش دادند، نمازش را که خواند، آمد و چشم دوخت به يکرنگيهاي دور دريا و آسمان تا طلوع را تماشا کند.
---دريا با سخاوت و صداقت تمام خورشيد را باز به آسمان قرض داد.
آسمان گرفته و نگرفته او را در گرفتگي ابرهاي خود گم کرد. همين تبادل سرسري و معصومانهء نور بس بود. عاشق شد دوباره. حالا ميخواهد عاشقانه بنويسد پسرک نابلد.
---بگذريم.
گذشت مثل هميشه. و باز بعد از سه نقطه هاي مدام و مداوم گوشهء  دفتر شرجي اش  نوشت:
......بگذريم.
خورشيد قشنگ از بازي کودکانهء دريا و آسمان خنده اش ميگيرد.
اما چه کند که کارش چيز ديگريست.
لااقل دل شکستن نيست.

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 23:35  توسط سهراب و طوبی |