تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


 

تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


 

تو مي دوني تا هميشه.....  من به ياد تو مي مونم


 

هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


 

واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


 

ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


 

بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


 

اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


 

لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


 

با نگاه پاک و معصوم........  دل سردمونشون کن


 

تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


 

رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون

2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 22:42  توسط سهراب و طوبی | 
رد پایت
بار دیگر مینشینم گوشه ای تنها و خسته

روبرویم ساحل غم قایقی در هم شکسته

مینوازم غصه ام را در نی آرام و غمگین

باز برشن های ساحل رد پایت نقش بسته
2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 22:30  توسط سهراب و طوبی | 
امشب دلم گرفته
امشب دلم گرفته و میدانم که ......

چه غم انگیز است ...... هجران ..... تنهائی  ..... و

بی تو مردن

2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 22:26  توسط سهراب و طوبی |