تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم
تقدیم به تو که همه چیز منی

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت و...

سهراب تو

2 نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 12:24  توسط سهراب و طوبی | 
تقدیم به همه وجودم طوبی

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

(سهراب تو)

2 نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 12:11  توسط سهراب و طوبی | 

 دلی که از بی کسی غمگین است ،

 هر کسی را می تواند تحمّل کند .

 هیچ کس بد نیست .

 دلی که در بی اویی مانده است ،

 برق هر نگاهی جانش را می خراشد .

 لبخندها زهرآگین ،

 دهان ها حفره های وقیح آزار دهنده ،

 تسلیت ها خفقان آور ،

 لذت ها دروغ هایی فریبنده ،

 زیبایی ها حیله های اغفال ،

 افق ها حصار های عبوس زندان،

 درختان هر یک قامت دشنامی ،

 ابر ها هر پاره سایه ی نفرینی ،

 مهتاب سرد و آفتاب رسوایی

 و روز ، برص گرفته ی وقیحی که او را

 بر سر کوچه و بازار بیگانگان می گرداند .

 و شب ، گرگ آدم خواری که در پناهگاه دردمندش

 او را می جوید تا فرو بلعد .

 و طبیعت نه دیگر هیچستانی سرد و گنگ

 که دوزخی در گرفته از حریق و دریایی موَاج از آتش های عذاب ...

 که هر چهره ای ، نگاهی ، طرح اندامی ، طنینی ، رنگی

 در نگاه های او فریاد می کشد که او نیست !

                                                                                  (دکتر علی شریعتی)

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 22:17  توسط سهراب و طوبی | 
  یا  هو

 هر  انسان

 كتابي  است

 در  انتظار  خواننده اش


     (  دكتر علي شريعتي  )

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 21:53  توسط سهراب و طوبی | 
دل تو نازک تر از غبار روي پنجره هاست
دل من سخت  تر از در هاي بسته پندار تو است
 
توهماني  که ميداني گر بماني
من از تو خواهم گريخت
ور نماني ز خود خواهم گريخت

پس نه بگريز و نه بمان
و بدان که
با تو مرا ياري َنبٌوَد
بي تو مرا ياري نباشد

توسيه ابري اما
در تو ياراي باريدن نباشد
تو کوري اما خورشيد را ميبيني
تو کري اما صداي افتادن يگ برگ را ميشنوي
و من در تو اين را دوست ميدارم
چون صداي چکيدن اشک را نميشنوي
تو هر چيزي را که بخواهي ،ميبيني و ميشنوي
 
باري ِز اسب گاري سواري مطلب
از دست بي رحم خزان باد بهاري مطلب
بساز و بسوزو به دوز و به نوش
اين شرر شوکران شور شب سوز را
سر برون کن از کوره نيم سوز روز
که شب بي حجاب آمد
تا سحر گه که روسري روز را بر سر کند
از آن کام دل برگير
و چه عريان و سَتار است شب
 اما هر چه خواهي کن ولي آن مکن
که شبمان را روز کني و روزمان را شب
 من ميگويم شب که بسوزد فشفشه ها رنگ ميبازند
خورشيد که بالا آمد ماه خواهد مرد
اما دل تو نازک تر از غبار روي پنجره هاست

و با عطسه باد فرو خواهد ريخت اما در هاي پندارت هرگز باز نخواهند شد*
*****
ديگه چيزي به ذهنم نميرسه باقي اش باشه براي بعد       سهراب
2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 14:54  توسط سهراب و طوبی | 
خلاصه پيام :  سلام   خوشحال ميشم بيشتر با شما اشنا شم

حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
 آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند
 خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند
 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست
 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام


 عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

 


 بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! ديگر مسلمانی بس است


 در ميان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم


 بعد ازاين بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم


 درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم


 قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!


 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!


 هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت


 چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست


 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:


 " ما زياران چشم ياری داشتيم           خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 11:45  توسط سهراب و طوبی | 

 خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...

                                                                                               سهراب

2 نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 19:36  توسط سهراب و طوبی | 
دیشب من وتو با هم قرار یه وبلاگ را گذاشتیم و من اینکارو کردم برا اینکه مابتونیم راحت راحت از حال هم با خبر شیم پس به من قول بده هر شب یه سری بری تو وبلاگمون و از خودت حتی یه کلمه یا یه جمله بنویسی

متشکرم    

گاه بر روی زمین زل میزنم                    گاه بر حافظ تفاعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                     این غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم                 خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 23:35  توسط سهراب و طوبی |