تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم
این نکته را چقدر قبول داری طوبی جان؟

هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته

                                                                                  سهراب تو

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 3:21  توسط سهراب و طوبی | 
 
غروب
 
چه می شد که مرزی نبود
برای نثار محبت( سهراب تو)
2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 15:52  توسط سهراب و طوبی | 
بنام پاکی چشمانتUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

دستان مرا بگیر  

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند

و

 تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو

پُر می شود

و

بِدان

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتنها تو دلیل زنده بودنیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتقدیم به طوبی عزیزم (سهراب تو )

2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 15:46  توسط سهراب و طوبی | 
روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا آخر عمر با من خواهد ماند !

                      گفتم کیستی؟

                      گفت غم

خیال می کردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد !

      ولی حالا فهمیدم که ....

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 22:26  توسط سهراب و طوبی | 
سلام عشق من

بهم گفتی امشب یه جمله عاشقونه بنویسم چشم

عزیزم بدونکه خیلی خیلی خیلی دوستت دارم

از این جمله عاشقونه تر سراغ داری؟       

                                                  (سهراب تو   )

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 0:27  توسط سهراب و طوبی | 

با من بمان ای روشنی بخش شبهای تار من

با من بمان و بشنوحرفهای دل بی تاب مرا

با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک های تنهایی مرا از روی چهره ام ﭘاک کن

بامن بمان تا تمامی قصه های شب های تنهایی را که شبهای یلدا من است برایت بگویم.

با من بمان تا به تو بگویم که چقدر نیازمند بودنت هستم.

با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه اه ها کشیده ام و چه اشکها ریخته ام

می دانم نمی مانی.اما ارزوی غیر ممکن را با خود دارم.میدانم همیشه میگویی غیر ممکن غیر ممکن است.

می دانم نمی مانی که شریک شبهای ظلمانی و نوری در تاریکی برایم باشی.شریک و ﭘناه خستگیهایم.

میدانم نمی مانی تا اشکهایم را برایت بیاورم.

می دانم نمی مانی تا در دنیای یکدیگر سهیم شویم.

می دانم نمی مانی تا قصه غصه هایم را گوش کنی شاید که غصه هایم تمام شود.

می دانم نمی مانی چون نمی خواهی تنهاییم را پر کنی و از من گریزانی.

می دانم که می پنداری با من بودن در دسر و مشکل است و تو را

هیچ مجال وحوصله ای برای در دسرنیست پس نمی مانی تا بگریزی از تمام عشقی که پایت بریزم.

برو. اما بدان هیچ غیر ممکنی٬ غیر ممکن نیست اگر تو بخواهی و هیچ ارزویی محال نیست اگر تو با خدا یکی باشی.

برو. اما بدان که کسی هست که تمام اشکها و تنهاییش را برای تودر سبدی گذاشته و چشم انتظار امدنت خیره به در مانده.

 که شاید روزی باز گردی و سبد را ببری. برو اما بدان که من تنهایم. اما تنهاییم را ترجیح می دهم تا این که تنهاییم را با کسانی پر کنم که می خواهند یاد تو را حتی از من بگیرند.

برو اما بدان کسی هست که عاشقانه منتظر توست امامی داند که انتظارش را پاسخ نمی دهی.

برو و راحت باش و زندگی کن چون دعای من به رسم عادت همیشگیم بدرقه توست.

برو زندگی کن اما هرگز حق نداری فراموش کنی که دلی در تنهایی برای تو می تپد وچشمی برای تو تر

می شود.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 3:14  توسط سهراب و طوبی | 
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

                                 تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

2 نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 18:35  توسط سهراب و طوبی | 
سلام طوبی جان 

نمیدونی چقدر این روزا به تو احتیاج دارم اما....

بعضی وقتا که میای سر روی شونم میذاری

                          تموم غصه هارو از دل من بر می داری

اما این فقط یه خوابه

خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم

غم میشینه تو حنجره                                                                                                                   

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 3:28  توسط سهراب و طوبی | 

نازنین

 

وای، باران؛   باران؛

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است

از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
 
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
 
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

 

 

در میان من و تو فاصله ها ست.

گاه می اندیشم،

-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

تو توانائی بخشش داری.

دستهای تو توانائی آن را دارد؛

-که مرا، زندگانی بخشد.

وتو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

2 نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 18:19  توسط سهراب و طوبی | 
سلام به اوني كه تنهام گذاشت و رفت

ب خدا كند كه بداني

 چقدر محتاج است

نگاه خسته من

  به دعاي چشمانت   

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 23:49  توسط سهراب و طوبی | 

 

طوبی جونم دوستت دارم

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 22:53  توسط سهراب و طوبی | 

کاش بودیم تو خواب و رویا من و تو

کاش بودیم همیشه تنها    من و تو

کاش بودیم یه قطره بارون من و تو

کاش بودیم همیشه خندون من وتو

کاش بودیم یه گل پیچک   من و تو

کاش بودیم یه عاشق تک من و تو

کاش بودیم همیشه با هم من و تو

کاش بودیم جدا ز هر غم من و تو

کاش بودیم تو حال و فردا من و تو

کاش بودیم غریب و تنها   من و تو

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 11:18  توسط سهراب و طوبی | 

عشق ِ من
 یادم کن گاهی که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم
آخه دل بر تو تو دادم
دیگه از غم ها آزادم
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به انتظار ِ دیدنت
به لحظه ی رسیدنت
دل داره پرپر میزن ِ از سینه ام پر میزن ِ
ای چشمه ی حیات ِ من، فرشته ی نجات ِ من
شوق ِ نفس های منی
همیشه رویایی منی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق ِ تو در قلب ِ من ، هدیه جاودانست
برای زنده موندن ، قشنگ ترین بهانست
دوست داشتن تو مثل ِ ، عطر ِ خوش ِ بهار ِ
با تو نفس کشیدن ، پایان ِ انتظار ِ
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد
ـــــــــ
اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 0:13  توسط سهراب و طوبی | 
من از خط ساحلي زير چشمان شما مي آيم

 فرشته ها که بوسه اش دادند، نمازش را که خواند، آمد و چشم دوخت به يکرنگيهاي دور دريا و آسمان تا طلوع را تماشا کند.
---دريا با سخاوت و صداقت تمام خورشيد را باز به آسمان قرض داد.
آسمان گرفته و نگرفته او را در گرفتگي ابرهاي خود گم کرد. همين تبادل سرسري و معصومانهء نور بس بود. عاشق شد دوباره. حالا ميخواهد عاشقانه بنويسد پسرک نابلد.
---بگذريم.
گذشت مثل هميشه. و باز بعد از سه نقطه هاي مدام و مداوم گوشهء  دفتر شرجي اش  نوشت:
......بگذريم.
خورشيد قشنگ از بازي کودکانهء دريا و آسمان خنده اش ميگيرد.
اما چه کند که کارش چيز ديگريست.
لااقل دل شکستن نيست.

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 23:35  توسط سهراب و طوبی | 

سلام

نميدونم چي بنويسم از چي بنويسم

تو يكي از اين كتابا خوندم كه نوشته بود

ماهيت هر انسان آن نيست كه برايت آشكار ميكند

بلكه آن چيزيست كه نميتواند آشكار نمايد

پس اگر ميخواهي او را بشناسي به گفته هايش گوش مسپار بلكه به ناگفته هايش گوش فرا ده

يه نفر هست كه سكوت من رو ميفهمه

حتي نقطه چينهاي من رو ميخونه

به خدا راست ميگم

واقعا دوسش دارم ولي .................

.......................

.........

..

....................................

.

..............................

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 16:7  توسط سهراب و طوبی | 

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو  بهش گفتم به خاطر هيچكي

ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي

پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت:

به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 15:50  توسط سهراب و طوبی | 
تو هم عشق منی ، ماه منی و همه دنیای من

دوستت دارم بیشتر از تمام بارونا و .....

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 10:6  توسط سهراب و طوبی | 
پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !
2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 1:34  توسط سهراب و طوبی | 
سلام گل من

امشب سرم خیلی درد میکنه ُ شاید نبودن تو باعث این سردرده شاید  هم.... نمیدونم ولی وقتی میبینمت تمام غمهامو فراموش میکنم ولی وقتی نیستی تمام غم دنیا میاد رو کولم سنگینی میکنه

امروز ۲ یا ۳ بار برام زنگ زدی تو چقدر نازی ولی باور کن تو این وضعیت تو اصلا راضی نیستم بخاطر من تو خرج بیفتی اصلا همین که سراغ منو میگیری خیلی هم از سرم زیاده            تو خیلی ماهی خیلی

                                                       همیشه دوستت دارم (سهراب )

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 0:51  توسط سهراب و طوبی | 
 ...

روزگار سختی است ...........!

آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !

آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !

و همچنان در انتظار ،

در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .

و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

من اينجا تنها ماندم ،

خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

مرا ...... ببـــــــر

2 نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 17:23  توسط سهراب و طوبی | 
قرارمون یادت نره
دیشب من وتو با هم قرار یه وبلاگ را گذاشتیم و من اینکارو کردم برا اینکه مابتونیم راحت راحت از حال هم با خبر شیم پس به من قول بده هر شب یه سری بری تو وبلاگمون و از خودت حتی یه کلمه یا یه جمله بنویسی

متشکرم    

گاه بر روی زمین زل میزنم                    گاه بر حافظ تفاعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                     این غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم                 خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 16:51  توسط سهراب و طوبی |