تبليغاتX
خاطرات تنهائی
خاطرات تنهائی
دوری از ترا اینگونه التیام می بخشم
غم
سلام
امشب میخوام برای کسی بنویسم که .....
قول میدم از دیوار کسی بالا نرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حرف دل:
نمی دونم چی بگم و از کجاش بگم دستم میلرزد نمیدانم اصلا به این میعادگاه همیشگی سری میزند یا نه؟ دلم خیلی گرفته ، خیلی ...... ولی یک چیز را خوب میدانم و قسم میخورم و اعتراف میکنم که:
                          همیشه دوستت دارم
2 نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 1:31  توسط سهراب و طوبی | 

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


 

تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


 

تو مي دوني تا هميشه.....  من به ياد تو مي مونم


 

هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


 

واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


 

ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


 

بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


 

اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


 

لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


 

با نگاه پاک و معصوم........  دل سردمونشون کن


 

تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


 

رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون

2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 22:42  توسط سهراب و طوبی | 
رد پایت
بار دیگر مینشینم گوشه ای تنها و خسته

روبرویم ساحل غم قایقی در هم شکسته

مینوازم غصه ام را در نی آرام و غمگین

باز برشن های ساحل رد پایت نقش بسته
2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 22:30  توسط سهراب و طوبی | 
امشب دلم گرفته
امشب دلم گرفته و میدانم که ......

چه غم انگیز است ...... هجران ..... تنهائی  ..... و

بی تو مردن

2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 22:26  توسط سهراب و طوبی | 
Just Dream-Land

ابتدا به این تصاویر نگاه کن بعد چند قدم از مانیتور فاصله بگیر چی میبینی؟

2 نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 0:1  توسط سهراب و طوبی | 
با من قهر نکن

منو تنها نـــذار.... اگه بری قهرم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 18:21  توسط سهراب و طوبی | 
تقدیم به تو که همه چیز منی

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت و...

سهراب تو

2 نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 12:24  توسط سهراب و طوبی | 
تقدیم به همه وجودم طوبی

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

(سهراب تو)

2 نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 12:11  توسط سهراب و طوبی | 

 دلی که از بی کسی غمگین است ،

 هر کسی را می تواند تحمّل کند .

 هیچ کس بد نیست .

 دلی که در بی اویی مانده است ،

 برق هر نگاهی جانش را می خراشد .

 لبخندها زهرآگین ،

 دهان ها حفره های وقیح آزار دهنده ،

 تسلیت ها خفقان آور ،

 لذت ها دروغ هایی فریبنده ،

 زیبایی ها حیله های اغفال ،

 افق ها حصار های عبوس زندان،

 درختان هر یک قامت دشنامی ،

 ابر ها هر پاره سایه ی نفرینی ،

 مهتاب سرد و آفتاب رسوایی

 و روز ، برص گرفته ی وقیحی که او را

 بر سر کوچه و بازار بیگانگان می گرداند .

 و شب ، گرگ آدم خواری که در پناهگاه دردمندش

 او را می جوید تا فرو بلعد .

 و طبیعت نه دیگر هیچستانی سرد و گنگ

 که دوزخی در گرفته از حریق و دریایی موَاج از آتش های عذاب ...

 که هر چهره ای ، نگاهی ، طرح اندامی ، طنینی ، رنگی

 در نگاه های او فریاد می کشد که او نیست !

                                                                                  (دکتر علی شریعتی)

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 22:17  توسط سهراب و طوبی | 
  یا  هو

 هر  انسان

 كتابي  است

 در  انتظار  خواننده اش


     (  دكتر علي شريعتي  )

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 21:53  توسط سهراب و طوبی | 
دل تو نازک تر از غبار روي پنجره هاست
دل من سخت  تر از در هاي بسته پندار تو است
 
توهماني  که ميداني گر بماني
من از تو خواهم گريخت
ور نماني ز خود خواهم گريخت

پس نه بگريز و نه بمان
و بدان که
با تو مرا ياري َنبٌوَد
بي تو مرا ياري نباشد

توسيه ابري اما
در تو ياراي باريدن نباشد
تو کوري اما خورشيد را ميبيني
تو کري اما صداي افتادن يگ برگ را ميشنوي
و من در تو اين را دوست ميدارم
چون صداي چکيدن اشک را نميشنوي
تو هر چيزي را که بخواهي ،ميبيني و ميشنوي
 
باري ِز اسب گاري سواري مطلب
از دست بي رحم خزان باد بهاري مطلب
بساز و بسوزو به دوز و به نوش
اين شرر شوکران شور شب سوز را
سر برون کن از کوره نيم سوز روز
که شب بي حجاب آمد
تا سحر گه که روسري روز را بر سر کند
از آن کام دل برگير
و چه عريان و سَتار است شب
 اما هر چه خواهي کن ولي آن مکن
که شبمان را روز کني و روزمان را شب
 من ميگويم شب که بسوزد فشفشه ها رنگ ميبازند
خورشيد که بالا آمد ماه خواهد مرد
اما دل تو نازک تر از غبار روي پنجره هاست

و با عطسه باد فرو خواهد ريخت اما در هاي پندارت هرگز باز نخواهند شد*
*****
ديگه چيزي به ذهنم نميرسه باقي اش باشه براي بعد       سهراب
2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 14:54  توسط سهراب و طوبی | 
خلاصه پيام :  سلام   خوشحال ميشم بيشتر با شما اشنا شم

حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
 آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند
 خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند
 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست
 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام


 عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

 


 بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! ديگر مسلمانی بس است


 در ميان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم


 بعد ازاين بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم


 درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم


 قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!


 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!


 هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت


 چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست


 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:


 " ما زياران چشم ياری داشتيم           خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 11:45  توسط سهراب و طوبی | 

 خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...

                                                                                               سهراب

2 نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 19:36  توسط سهراب و طوبی | 
دیشب من وتو با هم قرار یه وبلاگ را گذاشتیم و من اینکارو کردم برا اینکه مابتونیم راحت راحت از حال هم با خبر شیم پس به من قول بده هر شب یه سری بری تو وبلاگمون و از خودت حتی یه کلمه یا یه جمله بنویسی

متشکرم    

گاه بر روی زمین زل میزنم                    گاه بر حافظ تفاعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                     این غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم                 خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 23:35  توسط سهراب و طوبی | 
این نکته را چقدر قبول داری طوبی جان؟

هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته

                                                                                  سهراب تو

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 3:21  توسط سهراب و طوبی | 
 
غروب
 
چه می شد که مرزی نبود
برای نثار محبت( سهراب تو)
2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 15:52  توسط سهراب و طوبی | 
بنام پاکی چشمانتUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

دستان مرا بگیر  

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند

و

 تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو

پُر می شود

و

بِدان

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتنها تو دلیل زنده بودنیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتقدیم به طوبی عزیزم (سهراب تو )

2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 15:46  توسط سهراب و طوبی | 
روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا آخر عمر با من خواهد ماند !

                      گفتم کیستی؟

                      گفت غم

خیال می کردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد !

      ولی حالا فهمیدم که ....

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 22:26  توسط سهراب و طوبی | 
سلام عشق من

بهم گفتی امشب یه جمله عاشقونه بنویسم چشم

عزیزم بدونکه خیلی خیلی خیلی دوستت دارم

از این جمله عاشقونه تر سراغ داری؟       

                                                  (سهراب تو   )

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 0:27  توسط سهراب و طوبی | 

با من بمان ای روشنی بخش شبهای تار من

با من بمان و بشنوحرفهای دل بی تاب مرا

با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک های تنهایی مرا از روی چهره ام ﭘاک کن

بامن بمان تا تمامی قصه های شب های تنهایی را که شبهای یلدا من است برایت بگویم.

با من بمان تا به تو بگویم که چقدر نیازمند بودنت هستم.

با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه اه ها کشیده ام و چه اشکها ریخته ام

می دانم نمی مانی.اما ارزوی غیر ممکن را با خود دارم.میدانم همیشه میگویی غیر ممکن غیر ممکن است.

می دانم نمی مانی که شریک شبهای ظلمانی و نوری در تاریکی برایم باشی.شریک و ﭘناه خستگیهایم.

میدانم نمی مانی تا اشکهایم را برایت بیاورم.

می دانم نمی مانی تا در دنیای یکدیگر سهیم شویم.

می دانم نمی مانی تا قصه غصه هایم را گوش کنی شاید که غصه هایم تمام شود.

می دانم نمی مانی چون نمی خواهی تنهاییم را پر کنی و از من گریزانی.

می دانم که می پنداری با من بودن در دسر و مشکل است و تو را

هیچ مجال وحوصله ای برای در دسرنیست پس نمی مانی تا بگریزی از تمام عشقی که پایت بریزم.

برو. اما بدان هیچ غیر ممکنی٬ غیر ممکن نیست اگر تو بخواهی و هیچ ارزویی محال نیست اگر تو با خدا یکی باشی.

برو. اما بدان که کسی هست که تمام اشکها و تنهاییش را برای تودر سبدی گذاشته و چشم انتظار امدنت خیره به در مانده.

 که شاید روزی باز گردی و سبد را ببری. برو اما بدان که من تنهایم. اما تنهاییم را ترجیح می دهم تا این که تنهاییم را با کسانی پر کنم که می خواهند یاد تو را حتی از من بگیرند.

برو اما بدان کسی هست که عاشقانه منتظر توست امامی داند که انتظارش را پاسخ نمی دهی.

برو و راحت باش و زندگی کن چون دعای من به رسم عادت همیشگیم بدرقه توست.

برو زندگی کن اما هرگز حق نداری فراموش کنی که دلی در تنهایی برای تو می تپد وچشمی برای تو تر

می شود.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 3:14  توسط سهراب و طوبی | 
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

                                 تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

2 نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 18:35  توسط سهراب و طوبی | 
سلام طوبی جان 

نمیدونی چقدر این روزا به تو احتیاج دارم اما....

بعضی وقتا که میای سر روی شونم میذاری

                          تموم غصه هارو از دل من بر می داری

اما این فقط یه خوابه

خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم

غم میشینه تو حنجره                                                                                                                   

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 3:28  توسط سهراب و طوبی | 

نازنین

 

وای، باران؛   باران؛

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است

از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
 
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
 
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

 

 

در میان من و تو فاصله ها ست.

گاه می اندیشم،

-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

تو توانائی بخشش داری.

دستهای تو توانائی آن را دارد؛

-که مرا، زندگانی بخشد.

وتو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

2 نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 18:19  توسط سهراب و طوبی | 
سلام به اوني كه تنهام گذاشت و رفت

ب خدا كند كه بداني

 چقدر محتاج است

نگاه خسته من

  به دعاي چشمانت   

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 23:49  توسط سهراب و طوبی | 

 

طوبی جونم دوستت دارم

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 22:53  توسط سهراب و طوبی | 

کاش بودیم تو خواب و رویا من و تو

کاش بودیم همیشه تنها    من و تو

کاش بودیم یه قطره بارون من و تو

کاش بودیم همیشه خندون من وتو

کاش بودیم یه گل پیچک   من و تو

کاش بودیم یه عاشق تک من و تو

کاش بودیم همیشه با هم من و تو

کاش بودیم جدا ز هر غم من و تو

کاش بودیم تو حال و فردا من و تو

کاش بودیم غریب و تنها   من و تو

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 11:18  توسط سهراب و طوبی | 

عشق ِ من
 یادم کن گاهی که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم
آخه دل بر تو تو دادم
دیگه از غم ها آزادم
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به انتظار ِ دیدنت
به لحظه ی رسیدنت
دل داره پرپر میزن ِ از سینه ام پر میزن ِ
ای چشمه ی حیات ِ من، فرشته ی نجات ِ من
شوق ِ نفس های منی
همیشه رویایی منی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق ِ تو در قلب ِ من ، هدیه جاودانست
برای زنده موندن ، قشنگ ترین بهانست
دوست داشتن تو مثل ِ ، عطر ِ خوش ِ بهار ِ
با تو نفس کشیدن ، پایان ِ انتظار ِ
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد
ـــــــــ
اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 0:13  توسط سهراب و طوبی | 
من از خط ساحلي زير چشمان شما مي آيم

 فرشته ها که بوسه اش دادند، نمازش را که خواند، آمد و چشم دوخت به يکرنگيهاي دور دريا و آسمان تا طلوع را تماشا کند.
---دريا با سخاوت و صداقت تمام خورشيد را باز به آسمان قرض داد.
آسمان گرفته و نگرفته او را در گرفتگي ابرهاي خود گم کرد. همين تبادل سرسري و معصومانهء نور بس بود. عاشق شد دوباره. حالا ميخواهد عاشقانه بنويسد پسرک نابلد.
---بگذريم.
گذشت مثل هميشه. و باز بعد از سه نقطه هاي مدام و مداوم گوشهء  دفتر شرجي اش  نوشت:
......بگذريم.
خورشيد قشنگ از بازي کودکانهء دريا و آسمان خنده اش ميگيرد.
اما چه کند که کارش چيز ديگريست.
لااقل دل شکستن نيست.

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 23:35  توسط سهراب و طوبی | 

سلام

نميدونم چي بنويسم از چي بنويسم

تو يكي از اين كتابا خوندم كه نوشته بود

ماهيت هر انسان آن نيست كه برايت آشكار ميكند

بلكه آن چيزيست كه نميتواند آشكار نمايد

پس اگر ميخواهي او را بشناسي به گفته هايش گوش مسپار بلكه به ناگفته هايش گوش فرا ده

يه نفر هست كه سكوت من رو ميفهمه

حتي نقطه چينهاي من رو ميخونه

به خدا راست ميگم

واقعا دوسش دارم ولي .................

.......................

.........

..

....................................

.

..............................

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 16:7  توسط سهراب و طوبی | 

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو  بهش گفتم به خاطر هيچكي

ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي

پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت:

به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

2 نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 15:50  توسط سهراب و طوبی |